نچ نچ نچ
نشستم پشت پی سی مشقامو انجام میدم
تلفن زنگ زده آورده داده دست من که حرف بزنم
بعد یکی از این قیچی مدل دارهای رایحه که رو میزه رو برداشته
1 دسته از موهای منم تو دستش
قیچ قیچ
موهامو قیچی کرد
بعد میکه وای پایین موهاتو نگاه کن چه قشنگ دالبر دالبر شده
... پيام هاي ديگران() link ۱۱:۳۱ ب.ظ - جمعه ٢ دی ،۱۳٩٠ - آنا
قیژ...
قیژ...
صدای نا امید کننده داشت..انگار داره بهت میگه این راهی که رفتی دیگه برگشتی نداره!
تقریبا همه چی تموم شده بود و من هنوز در عظمت این اتفاق مونده بودم
گفتم یه لیوان آب قند باید برم بخورم! تو چیزی نمی خوری؟ شربتی چیزی؟
انگار منتظر بود این جمله رو از من بشنوه...
با اشتیاق تمام گفت اوهوم
گفتم یعنی می خوری؟
گفت آره شربت می خوام
منم رفتم توی آشپزخونه و ظرف شربت رو از توی کابینت در آوردم...
دیگه به آخر خط رسیده بود
ولی برای دو لیوان شربت برای ما دو تا هنوز یه ذره توش داشت.
دو لیوان شربت آوردم و با هم خوردیم.
تو دلم می گم با مزه شده البته خیلی کم ولی برا ییه مدت زیاد این قیافه که واسه خودش درست کرده ، چه شود!
بله امشب به سر همسر گرامی زد که موهای نازنینشو از ته ته بتراشه و کچل بشه!
به قول خواهرم من هیچ وقت نمی تونم یه هنرمندو درک کنم...مثل الان
حالا من موندمو یه شوهر کچل.
بیچاره دخترم رایحه فردا صبح که از خواب پا میشه باباشو احتمالا نمیشناسه!!!
پ.ن: صدای قیژ قیژ صدای انواع و اقسام ماشینهای ریش تراشی بود که امشب از توی حموم ما به گوش می رسید.
پ.ن: در اولین فرصت یه کلاه باید برای همسر گرامی بگیرم ...
پ.ن: بابا ای هنرمند... ای متفاوت... من کم آوردم!!!
پ.ن: جز لبخند چی دارم که نثار تو کنم!!!؟

... پيام هاي ديگران() link ٢:۱۳ ق.ظ - چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٩ - آنا
سه شنبه ساعت ١ بعد از ظهر:
به پروانه ( خالمه و خیلی کوچولو البته از من بزرگتره) زنگ زدم قرار شد بعد از دندون پزشکی سعات ١ بیاد جلوی متروی بازار همدیگرو ببینیم.
آخه عروسیم نزدیکه و خرید فراوون!
بهش گفتم بچه من رومیزی نخریدم بریم بگیرم
اونم بدتر از من عشق خرید گفت باشه بریم.
رفتیم نزدیک به ۵ بار طول بازار رو رفتیم و اومدیم ولی من نپسندیدم!
البته یه چیزهایی به نظرم قشنگ میومد ولی قیمتش اونی نبود که آقاهه میگفت
داشتم ناامید می شدم که پروانه گفت تو که این همه هنر مندی چرا پارچه اشو نمی گیری خودت بدوزی؟
منم با تعجب گفتم من غلط کردم گفتم گلدوزی بلدم!
اما دیدم بد نمیگه بالاخره این شد که دو مدل پارچه با نصف پول یه رومیزی خریدم برای اینکه من هنرهامو روش پیاده کنم!
چهارشنبه ساعت ٣ بهد از ظهر خونه ی ما:
داش امتحان داشتم و از صبح به جای درس با رومیزی ور می رفتم ولی ساعت ١٢ که با پری حرف زده بودم گفت من میام برات می دوزم بقیه اشو تو درستو بخون.
بله پروانه جونم داشت برام می دوخت و من درس می خوندم که احساس کردم خوابم میاد!
گفتم منو یه ساعت دیگه بیدار کنید.
١٠ دقیقه نشده بود که یهو آّبجیم اومد صدام کرد گفت دست خاله مونده زیر چرخ!
اولش گفتم خوب خودتون درش بیارید بعد یه دفعه خوابم پرید و از جا برخواستم!
من وارد می شوم:
پا شدم اومدم دیدم بله انگشت خاله جون زیر چرخه، اینم ناز نازو ( از آمپول می ترسه فکرشو بکنید!)
هی جیغ و فریاد و هرچی اسم خدا و پیغمبر بود می گفت!
اولش یه چند دقیقه بهش خندیدم!
بعد گفتم بگذار ببینم چی شده.. گفت نه دست نزن برو زنگ بزن اورژانس بیاد!
منم گفتم اورژانس؟
بابا یه خانوم دکتر پیشت وایستاده تو می گی اورژانس؟
نه خیر نمی خوام... مامان
الو سلام خانم، ما یه مصدوم داریم
چش شده؟
دستش زیر چرخ خیاطی رفته
بچه اس؟
نه بابا گونده اس
الان ماشین می فرستم!
تا اورژانس بیاد سعی کردم با مسخره بازی حواس بچه رو پرت کنم و آروم سوزن چرخ را از چرخ جدا کردم... آروم شده بود و منم فرصت رو غنیمت شمارده و رفتم دوربین آوردم ازش عکس گرفتم
بعد از 10 دقیقه دو تا آقا اومدن خونمون و دیدم یهو پروانه دستشو باز برد زیر چرخ!
گفتم خوشت میاد دستت اونجا بمونه؟
گفت نه آخه اگه الان این آقاها بیان دست من زیر چرخ نباشه فکر نمی کنن سر کارشون گذاشتیم؟
گفتم بچه سوزن هنوز تو دستته هاااااااا
آقاهه اومد گفت اینجا طاقت نمیاری باید ببریمت بیمارستان اونجا بی حسش کنند درش بیارن.
گفت با آمبولانس میریم
گه یهو من زدم زیر خنده
آقاهه با تعجب منو نگرسیت انتظار داشت من حالم به خاطر این واقعه بد باشه
بعد گفت می ریم هفت تیر
گفتم چی؟
به خاطر یه سوزن؟
نمی خواد آقا من خودم می برمش همین بیمارستان نزدیک خونمون درش میارن
آقاهه گفت باشه و رفتند.
پا شدیم حاضر بشیم بریم دیدم نه این که من خیلی بهش روحیه دادم دیگه نمیشه جمعش کرد
2 ساعت با اون انگشت زخمیش جلوی آینه وایستاد کرم ضد آفتاب و مهتاب و ..... زد و من حیرت زده می نگریستمش
اومدیم بیرون گفت آزانس بگیر
گفتم عمرا پیاده میریم
گفت چرا؟
گفت خودتو لوس نکن کسی که 2 ساعت جلوی آینه وای میسته می تونه پیاده بره 10 دقیقه
بعد توی خیاباون رفتیم ولی چون خیابون ما خیلی خلوته ماشین ازش رد نمی شد!
نصف راهو رفتیم که بالاخره یه ماشین پیدا شد و ما رو تا جلوی بیمارستان برد.
رفیتم بخش اورژانس آقای نگهبان گفت آهای خانوم کجا کجا؟
گفتم مصدوم داریم
گفت کو؟
گفتم ایناهاش
گفت این که سالمه
خالم انگشتشو در آورد و بهش نشود داد
آقاهه با عجله گفت اول صندوق
رفتم پول ویزیت دادم و بعد گفتم حتما باید تو نوبتم بشینیم؟
گفت نه الان این خانومه امومد بیرون شما برید!
آقای دکتر که انگشت بچه مونو دید گفت برو تشکیل پرونده بده عکس بنداز و بیا تا برات درش بیارم
بعد یه آمپول بی حسی گفت که باید به انگشت پروانه بزنه
اونم ولش قبول نکرد ولی بعد راضی شد که دست منو فشار بده چنگ بزنه تا دکتره آمپول بی حسیشو بزنه.
آمپولو زدن و بچه مون هی جیغ زد و گریست و من خندیدم
بعد رفتیم عکس گرفتیم و دیدیدم یه ذره خیلی کم از استخونش رد شده!
ولی آقای دکتر سو.زن رو در آورد و گفت انگشت نی نی مونو پانسمان کنند و انوم فقط گریست و جیغ زد!
بعدش یه نسخه ی پر بار داد دستمون
آمپول کزاز 1 عدد
آمپول سفازولین 4 عدد
دلم باری پروانه سوخت این 4 تاییها خیلی درد دارن من خودم یه بار زدم اشکم در اومد
منی که پروانه بهم میگه پوست کلفت!
اومدیم خونه و پروانه موند و یه انگشت پانسمان شده و 5 تا آمپول ناز!
پ.ن: وقتی بیدار شدم از خواب دیدم که پروانه ب ه جای رومیزی داشت چادر خودشو چرخ می کرد که بسی جای خوشحالیست وگرنه تا عمر داشتم می گفت به خاطر تو من این شکلی شدم!
پ.ن: همه خرج بیمارستانو من دادم!
پ.ن: پروانه میگه از خوش شانسیش بوده که دفترچه بیمه اش اون روز تو کیفش بوده!
پ.ن: اصلا درس نخوندم برای همین ساعت 3 صبح پاشدم درسش خوندم و امروز امتحان دادم! سر امتحان تازه خوابیدم!
پ.ن: تموم شد

... پيام هاي ديگران() link ٩:٤٧ ب.ظ - پنجشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٧ - آنا
نمی دونم این آینده چیه یا چی قراره بشه که خودمو دارم واسش به زحمت می اندازم.
ولی هرچی هست امیدوارم ارزش این همه زحمت رو داشته باشه!
دو سه روزه آرزو می کنم که هفته به جای ۷ روز ۱۰ روز داشت... اون وقت من ۳ روزشو تعطیل بودم!
ولی نیست
بی خیال
چند تا اتفاق بد رو توی این چند روز شاهد بودم که باعث شد یه ذره خیلی حالم بد بشه... البته زود خوب شدم
۱. چند شب پیش با کلی آدم داشتیم توی خیابون راه می رفتیم که این آجیلیا یه گریه رو وسط خیابون نشون داد که ببین چه نازه....
چند ثانیه بعد که ما در حال نگریستن گربهه بودیم یه دفعه صدای موتور اومد...و بعد
جیغ گربه
دلم می خواست زار بزنم
بیچاره گربهه از کمر فلج شد نمی تونست دیگه پاهاشو تکون بده...
منم که عاشق گربه....البته مامانم نگذاشت دیگه نگاه کنم و سریع مسیر رو عوض کرد ولی هر روز که گربه می بینم اون اتفاق دوباره برام مجسم میشه.
اتفاق بعدی فردای همون شبه که من داشتم از کلاس بر می گشتم که توی میدون توحید طبق معمول ترافیک بود. راننده اتوئبوس به زحمت خودشو به ردیف جلو رسوند و بغل یه جنازه که بصورت کارت پستال روی زمین چسبیده بود اطراق کرد.
یکی از این خانوما از یه آقاهه که پایین بود پرسید که این بنده خدا کیه که اینجا آرمیده؟
اونم گفت یه پیر زن گل فروشه که این اتوبوس جلویی زیرش کرده
خیلی صحنه ی بدی بود زمین پر خون بود....عصای خانومه بغلش بود و یه پارچه ی سورمه ای روش بود....پیرزن رو قبلا می شناختم چندین بار با دسته های گل عصا به دست دیده بودمش که سعی بر امرار معاش داشت ولی حالا اینقدر پول بالای سرش ریخته بودند که برای همه ی زندگیش بس بود!
اون روز تموم شد و من تمام روز و شب و فردای اون روز سر درد داشتم برای همین برای خودم مرخصی نوشتم و دانشگاه نرفتم.
حسش نیست ادامه بدم
چون سه بار نوشتم ولی این ورژن جدیده ی پرشین بلاگ پرش داده.
ببخشید که وحدت موضوع نداشت....
... پيام هاي ديگران() link ٧:٤۱ ب.ظ - سهشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٦ - آنا
دیروز ساعت اول کلاسمون که تموم شد، نازی یعنی همون استادمون از کلاس رفت بیرون...همه مشغول صحبت بودند که ناگهان متوجه شدیم ته کلاس الناز داره گریه می کنه!
همه دورش جمع شدند که ببینند چی شده....البته من از سر جام تکون نخوردم چون معمولا علاقه ندارم ببینم چی شده!
فقط از بین صداها شنیدم که الناز مشکل قلبی داره و قلبشو پارسال عمل کرده بوده و حالا قلبش و کتف سمت راستش به شدت درد می کرد!
بچه ها رفتند استاد رو آوردند بالاسرش و هرکی یه نسخه تجویز می کرد! دوستم زینب هم همش اصرار می کرد آا تو پاشو برو ببین چشه...منم میگفتم این همه آأم بالاسرشن بسه دیگه من واسه چی برم؟
تا اینکه متوجه شدم یه صندلی آوردند بگذارند زیر پاش که پاهاش بیاد بالا و حالش بهتر بشه
دیگه دیدیم اگه هیچی نگم الناز از دست میره
پاشدم به بچه ها گفتم برید کنار دورش خلوت بشه...صندلی روز از زیر پاش کشیدم کنار ..حدس می زدم فشارش باید بالا باشه و این کار براگفتم که ساعت داره؟
نازی گفت من دارم، گفتم میشه نبضشو بگیرید؟
گفت باشه ولی بعد از چند ثانیه گفت نمی تونم پیداش کنم
برای همین خودم اومدم نبض الناز رو گرفتم یه مقدار از حد طبیعی بالاتر بود...
یقینا فشارش بالا رفته بود
بهش گفتم قرص چی می خوری؟
با اشاره نشون داد که زیر زبونی ....ولی اون روز همراه اش نبود
به بچه ها گفتم یه کی بره قرص تی. ان .جی پیدا کنه.
یه لحظه برگشتم دیدم همه با تعجب دارن نگاه می کنن که تی ان جی چیه؟ این چی میگه؟!
یادم افتاد بچه ها همه فرانسه می خونن از دارو سر در نمیارن که!
بالاخره به این نتیجه رسیدیم با ماشین یکی از بچه ها، الناز رو ببرند بیمارستان.
الناز که رفت ادامه کلاس شروع شد...
نشسته بودیم و سرگرم باز کردن دفتر کتاب که آویشان یکی از دوستام به من گفت: آنا واقعا کارت خیلی خوب بود و عملکردت در عین خونسردی بود مثل دکترهای با سابقه رفتار کردی!!!!!!!!!!
ازش تشکر کردم ولی به نظر خودم که من کاری نکرده بودم
پ.ن: خیلی خوبه اگه شما ها هم فوریتهای پزشکی رو بلد باشید...اگه خواستید آدرس بدم برید ثبت نام تو یه جای مطمئن و عالی
پ.ن: اون روز یاد دکتر پیش بین، استادمون افتادم که می گفت کیف پر از داروش جون چند تا آدم رو نجات داده....
پ.ن: امتحان میان ترممو دارم، خدا به خیر کنه 
بالاخره بعد از یه عمر من تصمیم گرفتم به این سرای بی کسی سر بزنم و آپ کنم!
خدا هیچ کس رو بین یه عده آدم که هم زبونش نیستن نندازه.
نمی دونم چرا احساس کردم به ادبیات فرانسه علاقه دارمو شروع کردم به خوندنش
با کمال ... گفتم من دوتا رشته که هیچ ۸ تا رشته رو با هم می تونم بخونم!
یکی نیست بگه کجاست اون اعتماد بنفست عزیزم؟!
منم بهش بگم به تو ربطی نداره عزیزترم!
دلم میخواد فرانسه بخونم
...ولی هیچی بلد نیستم یا حداقلش تا الان که یاد نگرفتم 
هیچ وفت تو عمرم این قدر احساس نکردم که خنگم
بله حالا نصفه ترم گذشته
و بنده نیمی از این نصف رو غیبت داشتم
حالا فردا باید امتحان میان ترم بدم
و هیچی هم از فرانسه بلد نیستم
جالبه نه؟
امروز صبح از استرس معده ام درد می کرد.
امروز دو زنگ اول رو نرفتم دانشگاه که مثلا درس بخونم ولی بعدش پاشدم رفتم که از گیرهای نازی (استادمون) راحت بشم!
حالا رفتم سر کلاس خانوم بازیش گرفته
چشم یکی از بچه ها رو بستند بعد بهش آدرس میدادند که حرکت کنه وسط کلاس تا برسه سر جاش!
دیگه کار دیگه ای بلد نیستیم
البته یه بار هم سر کلاس آواز خوندیم
به زبان شیرین فرانسه
ادامه ی دنباله ۱: دلتون بسوزه که من فرانسوی بلدم
ادامه ی دنباله ی ۲: طبق بررسی های اساتید میگن زبان فرانسه بعد از عربی سخترین زبان دنیاست.
ادامه ی دنباله ۳: دلم برای درسها و امتحانای مهندسی پزشکی تنگ شده!

آدمی هرگاه چيز خاصی برای گفتن ندارد اين چنين آپ می کند:
::شنبه::
شنبه روز ژوژمان عکاسی بود....يعنی بايد عکسهای ننداخته رو چاپ شده و پاسپارتو شده ميزدم به ديوار تا استاد گرامی بياد نمره بده.
خوشبختانه به دليل اينکه ۵شنبه ی قبلش به دانشگاه عزيمت نفرموده بودم
و به جاش رفته بودم نمايشگاه نقاشی و عکاسی تونستم يه سری از پروژه ها رو آماده کنم.
و شنبه صبح زود رفتم تا عکسهامو چاپ کنم. وقت زيادی نداشتم تا ساعت ۲ و برای همين اول يه حلقه فيلممو ظاهر کردم و وقتی به مرحله ی زيرآبی رسيد شروع کردم عکس چاپ کردن
..به علت مهارت بالا و نبود وقت با دوتا دستگاه شروع کردم عکس چاپ کردن.
..ديگه آخرش رو به قبله شدم.
استاد هم زنگ زد گفت من دير ميام برای همين تا ساعت ۵ داشتم غاز می چروندم
....وقتی هم که اومد عکسهای منو اول ديد و بهم نمره داد و گفت آفرين کوچولو...بعد من اومدم خونه.
::يک شنبه::
مجبور بودم برم دانشگاه شهيد بهشتی برای يه کار مهمی...که به علت مسائل امنيتی نميگم برای چی.
..فقط همين که توی برف گير کرده بودم و ممکن بود بميرم.
::دوشنبه::
سر کلاس زيست شناسی استادمون کوسه آورد بهمون نشون داد
...و شروع کرد توضيح دادن که اين موجود نازنين در فاصله ی ۳ کيلومتری ارتعاش رو می فهمه و از فاصله ی ۱ کيلو متری بوی خون رو احساس ميکنه...و نکته ی مهم اينه که فقط انواع کمی از کوسه دوست دارن آدم بخورن از جمله کوسه سفيد....کوسه سه رديف دندون دار... و طبق بررسی دانشمندان در هنگام گار گرفتن يعنی همون قطع کردن عضو بدن يک انسان چشماشو می بنده
...آخه دلش نمياد
...يعنی نميخواد اين کار رو انجام بده ولی مجبوره
...می فهمی؟ مجبوره.
::سه شنبه::
در تعطيلات به سر می بردم و هيچ اتفاق خاصی نيوفتاد.
::چهارشنبه::
لطف کرديم با بر و بچ کلاس زبان استادو راضی کرديم که ديگه کلاسشو تعطيل کنه..برای همين چهارشنبه صبحم تعطيل شد...ولی هنوز نتونستيم اين خانوم دکتر سميعی رو راضی کنيم ما رو ول کنه...درس فيزيولوژی که بدترين و سخترين درسه اين ترمه منو وادار کرده که از امتحان بترسم...چرا؟...به دليل اينکه اين درس کتابی به نام فيزيولوژی پزشکی دارد که در ۲ جلد است..هر جلد قطری به اندازه ی دور کره زمين دارد و لازم به ذکر است امتحان اين درس شيرين به زبان شيرين تر انگليسی گرفته می شود.
::پنج شنبه::
کلاس تاريخ هنرم تموم شد...برای همين امروز صبح پاشدم تحقيق اين درسو بردم تحويل دادم که نمره ۲۰ بگيرم.
بعدش رفتم دانشگاه البته با دوربين چون از استاد زيست قول گرفته بودم که کوسه اشو بياره من ازش عکس بگيرم( کوسه خشک شده بود) ..رفتم سر کلاسش گفتم استاد کوسهه کجاست؟
گفت: توی صندوق عقب ماشينم ساعت ۵:۳۰ بيا ازش عکس بگير.
فکر کرد من بيکارم تا اون موقع بمونم.
برا يهمين رفتم سر کلاس بهداشت و در مورد نی نی و مامانش حرف زديم و بعد مجبور شدم برم سر کلاس تاريخ هم بشينم..تا شايد بتونم از کوسهه عکس بگيرم...ولی خستگی بر من چيره گشت و من راه منزل درپيش گرفتم.
ادامه ی دنباله : اصلا به من چه!!!
... پيام هاي ديگران() link ٢:٠٢ ق.ظ - جمعه ۸ دی ،۱۳۸٥ - آنا
هرچند
شب با تمام توش و توان و صلابتش
بر سرزمين تب زده آويخت
ديدم
سيماب صبح گاهی
از سر بلندترين کوه ها
فرو می ريخت
گفتم:
ای اميد من
برخيز و خواب را...
برخيز و باز روشنی آفتاب را...
ادامه ی دنباله: به چهره ی يک نفر جهت عکاسی پرتره نيازمندم. ( کسی داوطلب نميشه؟)
... پيام هاي ديگران() link ٥:٠۳ ب.ظ - جمعه ٢٦ آبان ،۱۳۸٥ - آنا
بعد از کلی خود زنی و خود کشی و شهيد دادن

وقتی منتظری يه اتفاقی بيوفته


ولی به خاطر اينکه توی بد شانسي، اين تويی که حرف اول و آخر رو ميزنی
کارهات عقب ميوفته
اونم عقبی با مسافت n کيلو متر اونور تر از مريخ منظومه ی شمسی خانومينا

تنها راه باقی مانده ی تقسيم چيست؟

بايد بری سرت رو بگذاری بميري؟!؟!؟
( اصلا هم نگران نباش چون جنازه رو زمين نمی مونه
)
دنباله ی ادامه (۰): چرا من بميرم؟ بميره هرکی منو نميخواد
دنباله ی ادامه(۱): ميخوام روی برنامه ريزي، کار کنم....هر هفته يه کار مثبت انجام بدم تا سر و سامون بگيرم.

۱. اين هفته با يلدا برم سينما( البته سر اين که کدوم فيلم رو بريم تفاهم نداريم. احتمالا دعوامون ميشه
گيس و گيس کشی راه ميوفته
)
۲. برم سازمان آب برای اين علی آقا آمار بارندگی يه ايستگاه رو در بيارم که ببره سر کلاس
، تا استادشون درسشو حذف نکنه.( من چقده فداکارم
)
۳.منتظر بشينم تا بدبختيام تموم بشه
( يادم هست که بدون گريه و زاری بايد منتظر باشم
.....نميخواد بگی...اصلا به من چه بازم بگو...من که گوش نميدم

)
۳-۱- در ادامه ی دنباله ی ادامه (۳) بايد بگم: جو گيری ممنوع!!!
( حتی برای شما
)
دنباله ی ادامه(۲): ليمو ترش
، ميوه ی اختصاصی ايرانه.....نمی دونستي؟
خوب به من چه؟ می خواستی بدونی....گريه هم نداره!!!
فقط از اين به بعد هرچی نمی دونی بيا از خودم بپرس!
... پيام هاي ديگران() link ۱:۱٥ ق.ظ - شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٥ - آنا
::تاریخ هنر::
پنج شنبه صبح، ساعت 8 کلاس تاریخ هنر( مربوط به کلاس عکاسی ام) داشتم. رفتم سر کلاس و کلی سر کلاس ذوق زده شدم.
توی این کلاس آثار و سبکهای هنری دوره های مختلف تاریخ رو بررسی میکنیم. کلاس خیلی جذابیه...اصلا خسته نمیشم
. هرچی بیشتر از این کلاس میگذره بیشتر به باستان شناسی علاقه مند میشم. تا اونجا که تصمیم گرفتم فوق لیسانسمو در زمینه ی باستان شناسی بگیرم.

این دفعه طرحهای دوران هخامنشی رو بررسی کردیم.
تا حالا فکر کرده بودید چرا نقش برجسته های هخامنشی همه یک شکل هستن؟
این سبک بیشتر آرمان گرا است یعنی دوران هخامنشی فصل آرمانگرایی تاریخ ایرانه...برای همین از پادشاه تا سرباز همه هم شکل و هم اندازه هستن.
نقش برجسته های دوران هخامنشی نزدیک به 90% از طرحهای آشوری الهام گرفته شده.
طرح های آشوری دارایمردانی گوشواره داره و از طريق این می تونیم طرح هخامنشی رو از طرح آشوری جدا کنیم.
از طرح های معروف هخامنشی گل 12 گلبرگی لوتوس یا نیلوفر آبیه که در دوران رضا خان نیز به خاطر اصیل جلوه داده شدن حکومت رضاخانی این طرح روی لباسها اجرا شد.
در دوران هخامنشی تنها سر ستونها که مجسمه ی شیر و گاو بوده بطور کامل وجود داره وگرنه تمام طرحها در این دوره بصورت نیم رخ بوده.
قرینه سازی هم یکی از ویژگی های مهم این دوره بوده که نشانگراینه که هنرمند خالق این طرحها به تعادل بنای ساختمان اهمیت میداده.
( آفرين که عقلش به اين چيزها هم قد داده)
بسیاری از آثار تاریخی مربوط به دوران هخامنشی در موزه لوور فرانسه است.
::بهداشت عمومی::
بعد از تموم شدن کلاس تاریخ هنر راه افتادم که خودمو به کلاس ساعت 11 بهداشت دانشگاه برسونم.
خدا را شکر که استاد همیشه کلاسهاشو دیر تموم میکنه و کلاس بعدی اش یعنی کلاس منم دیرتر شروع میشه.
بازم به موقع رسیدم.
اول کلاس که استاد برای یکی از دانشجوهای ساعت قبلش نسخه نوشت و ما هم هی تیکه پرانی میکردیم که استاد ویزیت چند میگیرید و حالا امیدی هست این خانوم زنده بمونه و از این حرفها.
کار استاد تموم شد و درس دادنش شروع شد. قسمتی از درس مربوط به مواد مخدر بود( مورفین - انکالافین)
سخنان دکتر:
" هنگامی که جایی از بدن درد میکند یا ربه میخورد نا خود آگاه ما با دست محل ضربه را مالش می دهیم. مالش مثلا ساق پای ضرب دیده باعث می شود کهریسپتورهای مستقر در موهای پا سیگنالهایی از طریق اعصاب حسی به مغز برسانند. در همین هنگام بدن مشغول تولید اندورفین و انکالافین می کند. این مسکن ها باعث می شوند که رابطه ی اعصاب حسی با مغز قطع شود و درد دیگر احساس نمیشود.
کسانی که اعتیاد دارند معمولا برای اینکه از مشکلات زندگی فرار کنند از مواد مخدر استفاده می کنند. این مواد نیز همین عملکرد بدن را اما بطور بسیار قوی ترانجام می دهند. و باعث ایجاد سرخوشی و بی خیالی می شوند.
فرد معتاد اگر مواد مصرف نکند همانند کسی است که درد ساق پا دارد و ارتباط رسپتورها با اندورفین قطع نمیشود چون مالشی داده نشده و درد متوقف نمیشد و فرد به شدت ناراحت است.
برای ترک اعتیاد به این افراد به جای مورفین که 8 ساعت ایجاد سرخوشی میکند متادون می دهند که اثر این ماده تا 72 ساعت باقی است. پس از از بین رفتن اثر متادون درد بوجود آمده در اثر مصرف نکردن ماده مخدر کمتر است و بدن کم کم می تواند خودش از این مواد تسکین دهنده تولید کند و میزان آن را به حالت طبیعی بازگرداند و فرد را از اعتیاد رها کند.
البته اعتیاد جسمی از این طریق برطرف می شود ولی اگر فرد اعتیاد روانی به ماده مخدر داشته باشد احتمال بازگشت به طرف مواد بسیار بالاست."
نتیجه اینکه سعی کنید اعتیاد روانی به هیچ چیز بد پیدا نکنید.
::تاریخ تحلیلی اسلام::
بعد از کلاس بهداشت و ناهار و نماز و بعدش هم کلاس فیزیک نوبت کلاس تاریخ شد( ساعت 15:00)
دیگه کشش نداشتم ... خسته ی روحی و جسمی.

استاد که اومد طبق معمول هر جلسه یه مطلب خارج از درس رو می خوند و یه چندتا نظر از ما می شنید و ادامه ی درس.
این بار از عشق خوند برامون.
و همه گل از گلشون شکفت. چقدر عاشق داشتیم توی کلاس و خبر نداشتیم. 
عشق هم که متصل شده به ازدواجه و بحث با ازدواج رسید و سر سن ازدواج بحث بالا گرفت.
یکی از پسرهای کلاس که ترم 9 بود گیر داده بود که چرا طلبه ها زود ازدواج میکنن. اصلا به نطر من ازدواج جلوی پیشرفت رو میگیره و الان زوده.
آنقدر حرف زد که دیگه برگشتم بهش گفتم آقا کسی بهتون اصرار نکرده الان که تورو خدا بیا ازدواج کن. بسه دیگه خسته مون کردی. 

به پیروی از من هم بقیه صداشون در اومد و آقا پسر مخالف رو وادار به سکوت کردیم.
همین طوری کلاس نصفش رفت...نصف بقیه اش هم به استاد گفتم، مرده ها منتظرن بریم دیدنشون اگه اجازه بدید رفع زحمت کنیم.
همین طوری شد که کلاس تموم شد و من به خونه رسیدم.
پ.ن: کلاغه به خونش نرسید ولی من رسیدم

