نمی دونم این آینده چیه یا چی قراره بشه که خودمو دارم واسش به زحمت می اندازم.
ولی هرچی هست امیدوارم ارزش این همه زحمت رو داشته باشه!
دو سه روزه آرزو می کنم که هفته به جای ۷ روز ۱۰ روز داشت... اون وقت من ۳ روزشو تعطیل بودم!
ولی نیست
بی خیال
چند تا اتفاق بد رو توی این چند روز شاهد بودم که باعث شد یه ذره خیلی حالم بد بشه... البته زود خوب شدم
۱. چند شب پیش با کلی آدم داشتیم توی خیابون راه می رفتیم که این آجیلیا یه گریه رو وسط خیابون نشون داد که ببین چه نازه....
چند ثانیه بعد که ما در حال نگریستن گربهه بودیم یه دفعه صدای موتور اومد...و بعد
جیغ گربه
دلم می خواست زار بزنم
بیچاره گربهه از کمر فلج شد نمی تونست دیگه پاهاشو تکون بده...
منم که عاشق گربه....البته مامانم نگذاشت دیگه نگاه کنم و سریع مسیر رو عوض کرد ولی هر روز که گربه می بینم اون اتفاق دوباره برام مجسم میشه.
اتفاق بعدی فردای همون شبه که من داشتم از کلاس بر می گشتم که توی میدون توحید طبق معمول ترافیک بود. راننده اتوئبوس به زحمت خودشو به ردیف جلو رسوند و بغل یه جنازه که بصورت کارت پستال روی زمین چسبیده بود اطراق کرد.
یکی از این خانوما از یه آقاهه که پایین بود پرسید که این بنده خدا کیه که اینجا آرمیده؟
اونم گفت یه پیر زن گل فروشه که این اتوبوس جلویی زیرش کرده
خیلی صحنه ی بدی بود زمین پر خون بود....عصای خانومه بغلش بود و یه پارچه ی سورمه ای روش بود....پیرزن رو قبلا می شناختم چندین بار با دسته های گل عصا به دست دیده بودمش که سعی بر امرار معاش داشت ولی حالا اینقدر پول بالای سرش ریخته بودند که برای همه ی زندگیش بس بود!
اون روز تموم شد و من تمام روز و شب و فردای اون روز سر درد داشتم برای همین برای خودم مرخصی نوشتم و دانشگاه نرفتم.
حسش نیست ادامه بدم
چون سه بار نوشتم ولی این ورژن جدیده ی پرشین بلاگ پرش داده.
ببخشید که وحدت موضوع نداشت....
... پيام هاي ديگران() link ٧:٤۱ ب.ظ - سهشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٦ - آنا
